أبو الحسن الشعراني
247
پژوهش هاى قرآنى علامه شعرانى در تفاسير مجمع البيان، روح الجنان و منهج الصادقين (فارسى)
پس از آن ساير امم به تدريج به دين توحيد درآمدند تا امروز . « 1 » هُوَ الَّذِي يُصَوِّرُكُمْ فِي الْأَرْحامِ . « 2 » مؤلف : من بىآلت صورتى چنين برآرم با چندين معانى ، از پارهاى پيه چشمى بينا سازم و از پارهاى استخوان گوشى شنوا سازم و از پارهاى گوشت زبانى گويا برآرم و از قطرهاى خوندل دانا پديد آرم ؛ « سبحان من أبصرك بشحم و أسمعك بعظم و أنطقك بلحم و أعلمك بقطرة دم » . تن تو بر مثال كوشكى بيافريدم . همهء بنّاءان عالم اساس و قاعدهء قوى نهند و هرچه بالاتر مىروند ، مىكاهند تا بايستد . من به خلاف اين كردم ، قاعدهء تو از ساقهاى باريك نهادم ، آنگه هرچه بالاتر بود ، سطبرتر كردم تا بدانى چنانكه نگارنده منم دارنده منم ، به من ايستاده است نه بعضى به بعضى ، تا بدانند كه چنانكه فعل من با فعل كس نماند من با كس نمانم ، بناى آن كوشك بر اين دو ساق باريك نهادم . هيچ بنّا بنابر دو ستون ننهد بر چهار ستون نهند ، آنگه هرچه بالاتر ستبر تا به رانها و كفل . آنگه از جوف تو قصرى مجوّف كردم و در او از صدر تو ملكى ساختم و از دل تو در او سريرى نهادم و بر سر آن سرير ، لا بل در سرّ آن سرير ، از تامور دلت اميرى نشاندم . آن تامور مأمور من است و از تو است و امير تن است و امّار مصالح و مفاسد تو است ، امارهء امارت او آن است كه تا او نفرمايد چشم نبيند و تا او اشارت نكند گوش نشنود ، تا او نخواهد زبان نگويد ، تا او نجويد بينى نبويد ، تا او نگويد پاى نپويد ، تا او نپذيرد دست نگيرد ، او امير امين است و صاحب اقطاعى مطاع است ، چون او را در صدر ملك بنشاندم از ديدهء تو او را ديدهبانى كردم و از گوش تو جاسوسى ساختم او را و از زبان تو صاحب خبرى و ترجمانى و از دست تو خدمتكارى و از پاى تو بريدى ، او پادشاه و اينان رعيت و او امير ، اينان حشم ، او پيشواى ، اينان متابع .
--> ( 1 ) . روح الجنان ، ج 2 ، ص 438 . ( 2 ) . آل عمران ( 3 ) آيهء 6 .